سيد محمد باقر برقعى

80

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

به پاس همان ربّ و معبود خويش * تپش از درون بار ديگر زدش تلاطم به دل ناگه آور پديد * تو گويى كه ربّت به دل سر زدش سيه شام تاريك من شد به در * به دل ارغوان تاج زيور زدش ز مهر علىّ زيورى شد عطا * كه ممهورىاش مهر ، حيدر زدش مرا جام لبريز شهد ولا * چنين مژدگانى كه داور زدش دگر غمگسار و دل‌آزرده سر * ندارم ز لطفى كه من فرّ زدش همان لطف بىحدّ مولا علىّ * « غلامپور » ازاين‌پس ز گوهر زدش در سوگ آيت‌اللّه گلپايگانى دگرباره افلاك و خورشيد و مهر * بشد چون سياهى به شب در سپهر تمام در و بوم ايران زمين * سيه‌پوش و گريان به ماتم عجين چو تك آيت اسوهء دين حقّ * برفت از جهان گاه كوس شفق ز گلپايگان هم فقيهى بزرگ * بپوشانده عقبى قبايش سترگ به احكام دين مرجعى بود و بس * كه افلاك از اين به نديدش چه كس به خرگاه شب ، گاه عشق خداى * به هنگام ميثاق ، اشك و دعاى برفت از جهان درگه و گاه شب * كه شبگير عالم ، سيه زين سبب كليدى كه تقوا به اين قفل بست * ببستى كه رهبر به سوگ اين نشست عزايى گران بردميدش سپهر * به شامى كه صبحش ببرّيد مهر « غلامپور » ازاين‌پس مدامش گريست * خوشا حال آن كس كه خادم بزيست سخن اى نعره‌زن برخيز و زن ، از دل تو بىپروا سخن * نى هر سخن برخيز و زن ، با علم اندر انجمن قاصر سخن هرگز نگو ، اى بىخرد در مجمعى * پندى ز من بشنو سخن ، گويا چو دريا شد حسن